امروز هیچ کاری جز خیالبافی نکردهام. خواندهام و اسکرول کردهام. بالا و پایین برده انگشتان و چرخ دنده زیرش، مهمترین رسالت بشریام بوده. عبثترین و دلچسبترینها.
این روزها حسابی درگیرم. فکر میکنم و ای کاشهایی را زمزمه میکنم که دوستشان ندارم و نمیخواهم اتفاق بیفتند. فقط دوست دارم برای مدت نامعلومی به آنها فکر کنم و خیال ببافم . ماندهام در تناقضی عجیب بین خواستن و نخواستن. عجیبتر اینکه بابت این فکرها بعد از مزه مزه کردن لذتش، اساسی با خودم به جنگ میروم.
مثل پاسبانی که مچ نابکار را سر بزنگاه گرفته، مچ خودم را میگیرم که دارم خیالبافی بیهوده میکنم. میخواهم به شماتت و دستگیری و این دردسرها فکر کنم اما قسر در می روم. در واقع دوربین را پایین میاورم که ادامه ندهم. این را از فیبی والری کارگردان سریال #fleabag یاد گرفتهام که آنقدر به هوش و تهورش حسودی کردهام که نگویید و نپرسید.
خلاصه این روزها ما بر شانه عبثترین اما دلچسبترین فکرها نشستهام. دوستشان دارم اما تا بتوانم از دستشان فرار میکنم. شاید اگر کمی جرات پیدا کردم دربارهاشان نوشتم .
در آستانه 40 سالگی ایستادهام و نگاه میکنم به هر آنچه که میتوانستم داشته باشم و ندارم. تصویری که از گذشته تا به امروز با خودم آوردهام را دوست دارم. در گذشته آدمی بودم که باری به هرجهت و برای دلش زندگی میکرد. در هیچ قالب و چهارچوبی نبود .
یله و رها !
نزدیکترین تصویر از گذشته بیداری در کنار اتش با جامی از شراب است. مصداق همان کتاب کولی کنار آتش» منیرو روانیپور. همین قدر سانتی مانتال و شاعرانه.
راستی تصویرها و رویاهای شاعرانه دیگر چندان طرفداری ندارند. همه انها را پَس میزنند و گره ابروهایشان بعد از شنیدن رویاهایت بیشتر و بیشتر میشود.
من اما به خودم قول دادهام قولی بزرگ که تا جان دارم دست از رویاپردازی و خیالبافی برندارم. مگر ما جز برای همین به دنیا آمدهایم؟!
چیزی که آخرش هم نصیبمان نمیشود و درد و رنجش را با خومان میبریم.
در شعر اسماعیل از رضا براهنی مصرعی هست که میگوید حرف که میزنی گریهام میگیرد که چرا نمیتو انی حرف بزنی»
این نیمخط، دقیقا تعریف این روزهای من است. حرف میزنم اما نمیتوانم آنچه را که میخواهم به زبان بیاورم . میخواهم از این روزها و دقیقههایی که میکشم حرف بزنم اما نمیتوانم؛ حتی همین حالا که دارم مینویسم هم نمیتوانم اخرده روایتهایم را صریح و روشن بنویسم.
که چی؟» بزرگی در پس هر کلمه و واژه جلو میآید.
دارم مبارزه میکنم برای برداشتن این خود سانسوری. دارم تلاش میکنم بفهم چه مرگم شده و چرا روایتی که برای نوشتنش لهله میزنم اینقدر زود از دهانم میافتد. نمیتوانم گویمش، میخواهم اما نمیتوانم.
شاید استمرار در نوشتن کمکم کند. نمیدانم!!
امروز که شروع به نوشتن کردهام درست 17 روز از مُردن برادر بزرگم میگذرد. 40 ساله بود و جوان . مهربانی از سر رو رویش میریخت. آنقدر زبان بسته شدهام بعد رفتنش که به نوشتن رو آوردم. چه چیز بهتر از جادوی کلمات و لطف و مرحمتشان.
دیروز که اتاق خالی شد بلند بلند گریه کردم. راستش را بخواهید قبلش دنبال بهانه بودم که یادش بیوفتم و گریه کنم اما انگاری که از تو یخ بسته بودم. موسیقی گوش دادم . کمی از عکسهایش را نگاه کردم اما فایدهای نداشت.
بعد، یادم افتاد گیتا – دوستی که همانقدر که به من است از من دور است- هنوز از ماجرا خبر ندارد. فکر کردم به او بگویم تا اشکم بیاید. موفق شدم آنقدر شوکهاش کنم تا تلفن بزند تا با هم حرف بزنیم .
بلافاصله زنگ زد. بلند و متعجب پرسید چییییییییی شده؟!
انگار نور صحنه یکباره بر روی سر، صورت و شانههای افتادهام روشن شد. شروع کردم راه رفتن و گفتن از سوگ سیاوش و بیچارگیام. در ظاهر داشتم برایش ماجرای مرگ برادر را تعریف میکردم اما در واقع داشتم برای خودم روضه میخواندم.
این روزها روضه سر خود هستم . حجمی از بیچارگی و سرگشتگیام که دست و پا دارم . راه میروم، غذا میخورم ، نفس میکشم . کار و زندگیام را میگذرانم اما در واقع دارم لحظهها را میکشم.
به خودم فرصت دادهام تا بنالم و گریه کنم، سوگواری دور از چشم دیگران.
گفتهام؛ جان دلم ! طفلکی مثلا قوی!
تا میتوانی سوگواری کن، بعد برگرد.
تنها آرزیم این است که زمان انقدر لفت نمیداد
آنقدر تند و فس فسی نبود و زودتر 20 سالم میشد یا سی یا 40.
سن مردان جاافتاده مهم و معتبر
چه احمق بودم!
و امروز
کاش زمان آنقدر شتابزده و عجول نبود
کاش فرصت می داد
کاش باز 12 ساله بودم و باغ دماوند را با همه آدمهایش با همه آدمهای مردهاش از نوکشف میکردم
کاش (از آن کاشهای محال)
فقط یکبار دیگر کنار میم مینشستم و بوی کفشای کتانیاش دوباره به دماغم میخورد
درباره این سایت