محل تبلیغات شما

امروز که شروع به نوشتن کرده‌ام درست 17 روز از مُردن برادر بزرگم می‌گذرد. 40 ساله بود و جوان . مهربانی از سر رو رویش می‌ریخت. آنقدر زبان بسته شده‌ام بعد رفتنش که به نوشتن رو آوردم. چه چیز بهتر از جادوی کلمات و لطف و مرحمتشان.

دیروز که اتاق خالی شد بلند بلند گریه کردم. راستش را بخواهید قبلش دنبال بهانه بودم که یادش بیوفتم و گریه کنم اما انگاری که از تو یخ بسته بودم. موسیقی گوش دادم . کمی از عکس‌هایش را نگاه کردم اما فایده‌ای نداشت.

بعد، یادم افتاد گیتا – دوستی که همانقدر که به من است از من دور است- هنوز از ماجرا خبر ندارد. فکر کردم به او بگویم تا اشکم بیاید. موفق شدم آنقدر شوکه‌اش کنم تا  تلفن بزند تا با هم حرف بزنیم .

بلافاصله زنگ زد. بلند و متعجب پرسید چییییییییی شده؟!

انگار نور  صحنه یکباره بر روی سر، صورت و شانه‌های افتاده‌ام روشن شد. شروع کردم راه رفتن و گفتن از سوگ سیاوش و بیچارگی‌ام. در ظاهر داشتم برایش ماجرای مرگ برادر را تعریف می‌کردم اما در واقع داشتم برای خودم روضه می‌خواندم.

این روزها روضه سر خود هستم . حجمی از بیچارگی و سرگشتگی‌ام که دست و پا دارم . راه می‌روم، غذا می‌خورم ، نفس می‌کشم . کار و زندگی‌ام را می‌گذرانم اما در واقع دارم لحظه‌ها را می‌کشم.

به  خودم فرصت داده‌ام تا بنالم و گریه کنم، سوگواری دور از چشم دیگران.

گفته‌ام؛ جان دلم ! طفلکی مثلا قوی!

تا می‌توانی سوگواری کن، بعد برگرد.

نشسته بر شانه عبث‌ترین‌ها

من گرگی خیال‌بافم

حرفهایم از دهان می‌افتند

کنم ,سوگواری ,رو ,سر ,داشتم ,آنقدر ,که به ,در واقع ,به نوشتن ,اما در ,و گریه

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها