محل تبلیغات شما

در شعر اسماعیل از رضا براهنی  مصرعی هست که می‌گوید حرف که می‌زنی گریه‌ام می‌گیرد که چرا نمی‌تو انی حرف بزنی»

این نیم‌خط، دقیقا تعریف این روزهای من است. حرف می‌زنم اما نمی‌توانم آنچه را که می‌خواهم به زبان بیاورم . می‌خواهم از این روزها و دقیقه‌هایی که می‌کشم حرف بزنم اما نمی‌توانم؛ حتی همین حالا که دارم می‌نویسم هم نمی‌توانم اخرده روایت‌هایم را صریح و روشن بنویسم.

که چی؟» بزرگی در پس هر کلمه و واژه جلو می‌آید.

دارم مبارزه می‌کنم برای برداشتن این خود سانسوری. دارم تلاش می‌کنم بفهم چه مرگم شده و چرا روایتی که برای نوشتنش له‌له ‌می‌زنم اینقدر زود از دهانم می‌افتد. نمی‌توانم گویمش،‌ می‌خواهم اما نمی‌توانم.

شاید استمرار در نوشتن کمکم کند. نمی‌دانم!!

نشسته بر شانه عبث‌ترین‌ها

من گرگی خیال‌بافم

حرفهایم از دهان می‌افتند

نمی‌توانم ,حرف ,می‌خواهم ,می‌کنم ,برداشتن ,بفهم ,اما نمی‌توانم ,برای برداشتن ,برداشتن این ,می‌کنم برای ,مبارزه می‌کنم

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات و بازاریابی